از کجا به کجا می روی ای دل جای من دریاست
سلام..نیدونم از کجا شروع کنم؟؟؟شاید همینم خودش یه جور شروع باشه..یک شروع بچگانه..امروز فهمیدم چقدر از خودم بدم میاد..چقدراحساس خستگی می کنم و چقدر آسمونمو غم گرفته..احساس میکنم دیگه اونه قبلی نیستم،کودکی با هزاران آرزوی رنگ رنگ..اونی که رنگین کمون ایونشون فقط تک رنگ بود...
صورتــــــــی...صورتیه مطلق
دیگه احساس میکنم حتی خودمم خودمو نمیشناسم،خودمم واسه خودم یه غریبه شدم...حالم خیلی بده..احساس میکنم این روزا دلای آدمارو دارم میشکونم...دیگه حتی به خودمم رحم نمیکنم..من افسرده نیستم..اصلا،....!فقط عوض شدم،یکی دیگه با یک شخصیت دیگه!خیلی رک شدم،اخلاقم تندشده...اه اه دیگه خودمو دوست ندارم!برم گمشم دیگه..
یادمه قبلنا خیلی خودمو دوست داشتم..خیلی زیاد..خیلی خدارودوست داشتم خیلیه خیلی... طوری که وقتی صبح ها از خواب بیدار میشدم اول به خودمو خدام سلام می کردم..پامیشدم یه نگاه به آسمون می کردمو باخودم میگفتم امروز دیگه خودشه پگاه برو..برو جلو و یکی دیگه باش بهتر ازقبلت..امروزو واسه توساختن....من عاشق این طور روزام..بعد میرفتم فرمم رو میپوشیدمو زودتر از سرویسه مدرسه می رفتم پایین مامان هم بدو بدو دنبالم می کرد و هی حرص می خورد که دختر تو آخرش منو دق میدی..بدون صبحانه مخت نمیکشه و از این دلسوزیا یه مادرانه!بعدشم به زور 2لقمه تودهنم می کردو و یه ساندویچ برام می گرفت،منم روانه ی کوچه می شدم..چند نفس عمیق و یک نسیمه ملایم منو به زندگی امیدوارتر می کرد!خصوصا تو زمستونها وقتی بخار دهانم رو شیشه ی سرویس نمایان می شد،باورمیکردم که منم هستم،منم رو این کره ی خاکی زندگی میکنم....نفس می کشم..پس وجود دارم!ولی چیزی که الان برام مونده یک مشت ناباوریه،خیلی زود گذشت من قراره دانشجو باشم،دیگه همه چی تموم شد،ولی قول میدم همیشه بامداد و کودک باقی بمونم!ولی.....نشد..یعنی این دنیا و دسیسه هاش نذاشت
آخه من همیشه فک میکردم اگه کسی خودشو اول نتونه بشناسه و دوست داشته باشه چه طور میتونه کس دیگه ای رو دوست داشته باشه؟؟دلش به حاله کس دیگه ای بسوزه؟؟با اون همدردباشه..نـــــــچ من که فک نمیکنم
همیشه دوست داشتم تو این جهان مثه یه کودک زندگی کنم همه بهم بگن دیوونه و منم بهشون بخندم..فقط همین..
آخه تو این جهان واسه زندگی کردن باید گرگ بود...باید گوشته دیگری رو درید..تابه استخون برسی بعد میتونی استخونشو پرت کنی یه طرفو بری پی زندگیت...تواین جهان هرکی به فکر منفعت خودشه دیگه دل کسی برای کس دیگه نمی سوزه...وقتی یه مریض زیردست یه دکتر میمیره خوب اون اولش دکیه احساس گناه میکنه و بعد براش یه امر عادی میشه...چــــرا؟؟آخه چرا ما آدما این شکلییم....برایه همینه که دوست دارم همیشه کودک باشم..همیشه یک رنگ باشم..بچه ها مشکلات زندگی رو درک نمیکنند.از7دولت آزادنند،شادند،رهایند...وقتی بزرگ میشی همه ازت توقع دارند...همه بهت به چشم یک آدم بزرگ نگاه می کنند..منم میگم:
مــــن د و س ت ن د ا رم!
شماهم بامن تکرار کنید..بیاید خوبی رو تکرار کنیم...خوب بودن رو تجربه کنیم و به هم یاد بدیم...وقتی بزرگی باید گرگ باشی باید بدری...پس کوچک باش ولی با آرمان های بزرگ با قدمهای استوار و با کارهای بزرگ...اسطوره ی عشق باش،عشق به هم نوع،به خدا،به گل،به گیاه و فلک و زمین.....
به نظر من هیچ آدمی بد نیست،هیچ کس ذاتا بد نیست چون ذات ما یکیست و از یک روح دمیده شدیم.....
هیچ کودکی از اول دزد به دنیا نیامده،قاتل نبوده..ولی چرا؟؟؟چرا کارما به اینجاکشید؟؟؟؟؟
عامل اصلی چه کسی است؟؟
اوه..اینا حرفاییه که یه عمر تو گلوی من گل گرفته شده...دهنم از شدت تشنگی خشکیده ولی کلمه ها هیچ گاه جاری نشدند..حال من این سکوت بیرحمانه ی انسانی را شکستم ، از محدوده ی عقل فراتر رفتم و در قلب تویه مخاطب سکنی گزیدم..به صدای تپش قلبت گوش ،مرا می خواند،قلبت اکنون به وجود من محتاج است،چون من ندای قلبت را شنیدم و آنرا فراخواندم..بدان که احساسات هیچ گاه به هم پشت نمی کنند!تو و من اکنون یکی شدیم!به همین راحتی دیدی که توانستیم...تپش قلبت تندتر و تندتر میشود....و ثانیه ها دقایق را میدرد،ولی فقط من مانده ام و شبحی از تو،نزدیکترشو..نزدیکتر از آنچه که هستی..فراتر از عقلت سفر کن در بالای پرهای قلبت تو را ملاقت می کنم،نترس تو می توانی،چون من نیز توانسته ام!به من اعتماد کن و جاری شو بر روی احساساتت ، ببین از آن بالا همه چیز زیباتر است...احساس کن و خودت را رها کن..مخروطی از احساساته کودکانه ات اطرف مرا فراگرفته...!من ولی نمی ترسم..احساس عجیبی ست من آنرا درک میکنم..اکنون به من نزدیکتر شده اند،قلبم با آن عجین شد! می خواهم با تو اوج بگیرم!آیا با من همرا می شوی؟
این مقدمه ای بود برای یک آغاز نو.یک پویش سبز...
ارواح اطراف مرا گرفته اند..فضای سنگینی درونم سیال است...حسی عجیب از خودم به خودم نزدیکتر...احساسات بر قلبم چیره شدند..گویی این احساساتند که به جای قلبم می زنند..سنگینی تپش قلبم را بر سینه ام احساس میکنم..شادی درونم می دود و من هنوز زنده ام...اینها نشانه ی زندگیند...فرق است میان انسان زنده و مرده ی متحرک...
دستهایت را در دستانم بگذار که باتو سفر خواهم کرد...تویی اکنون تنها دلیله بودن من!
چه رویداد جالبی ، اول خودم قلم را بدست گرفتم و احساساتم بر آن امر کرد تا بنویسد بدون دخالت عقل ولی گویی اکنون فقط احساساساتند که بر پهنای جسم خسته ام چیره شدند !از کجا به کجا می ری ای دل،جای من دریاست
به قلم:دخترکهکشان تاریک(پگاه)
دولت غم
بنویس ای خوی اهریمنیم
تابه کی من تور ماهی گیریم
بنویس ای خط محو سرنوشت
تابه کی مجنون به پای مه نشست
بنویس ای ابر،ای دیو سپید
تابه کی هستی دراین عالم پدید
بنویس ای آسمان غم زده
میوه ی این باغ را کی صم زده
بنویس ای منتقد از دین خویش
تابه کی خواهی شوی افسون و ریش؟؟
Pegah
راز
بی صداتر از همیشه خزیده ام کنارت
فریاد ندارد اشکی عاجزترم ز یادت
کردی نشان کسی رادر وحشت نگاهم
تاریک وسرد و بی روح گشته صدای پایم
دل داده ام به رویت،ازکف برون نیایم
هرگز ندیده ای تو احساس زلفقارم
اشکی به دامنت من ریخته چند و چند سال
اشک هم کفاف نیاید در محضر گناهم
بغضی گرفته ام من در شیون نگاهم
دل داده ام ولیکن درمانده ام ز حالم
ای بی صدازبانم همراهیم نکردی
ای کاش زودتر تو قفل صدا بشکستی
تنها گناه این عشق سرسکوت من بود
ای بی وفای بی میل چرا یادم نکردی
رخسار زرد من راهر بی نوایی دریافت
پس توچرادلم را حتی صدانکردی؟
تقصیرمن نبوده،چشمان تو خوابم کرد
مقصودم از این کردار تنها تو بوده ای بس
ای بی وفای عاشق، دلداه ای کسی را
هرگز وفا ندارد عقل هم آدمی را
هرچند که من به یادت شب راسحر نکردم
هرچند گاه گاهی خنده خبر نکردم
هر چند که به یادت شکسته مهر قلبم
باز هم جانمازم پرکرده ام ز یادت
The Blue Love
پگاه
چرت و پرت
شمع بی جانم ندارم شعله ای
جان جانانی نداری لنگه ای
خوشه اندوهی نشسته در میان
خرمن لطفی نداری یکه ای
من برایت پخته ام شوربا و نان
از برای خود نداری لغمه ای
لغمه اندازم درون حلق تو
نا مسلمانی نداری روزه ای
لطف بی جا میکنی بر این دلم
نوبهاری و نداری غنچه ای
شب برایت ماه راجارو زنم
توبلایی و نداری لانه ای
من برایت می شوم حکم قفس
توعلیلی و نداری چاره ای
Peg![]()
سرود تـــولد
هی کودکی سلام منم پگاه تو
یادت بیاور مرا منم پگاه نو
پیموده ام اندکی مسیر زندگی
فرسوده ام ولی دارم هوای تو
یادت بیاور مرا آآآی کودکی من
بازی گهواره و لالایی مادر
سرود تولدم را خوب به یاد دارم
<<ای پگاه من پیر شی دخترم>>
یادت بیاور مرا ای دوره ی خزان
گهواره بی مادر است کودک در میان
ای کودکی من به کجا دوان دوان
می گذری و نداری اندکی یادمان
من کودکی ام را خوب از بر کرده ام
<<زندگی بی هدف رویاهای ناتمام>>
Pegah
کرنش مهتاب
بیاد آورکه چه ساده شکستی قلب سرد من
بیاد آورکه چه ساده گذشتی از کنار من
نگفتم هیچ که ای زیبا دلم در حال لغزش بود
نگاه من،نگاه تو اسیر خواب ساحل بود
ندارم درد،نداری غم،بدادم دســـــت در دستت
درون هر بهار خویش گرفتم اشک از چشمت
بیا ای عشق،بیاای دل،بیا ای لغزش ساحل
بیاای ناز،بیا در خواب،بیاای غرش مهتاب
ندارم غم،نداری غم چوباشم در کنارتو
ندارم دل،بدادم دل میان قلب پاک تو
Pegah
MY God
هی خدای من،خدای خوب من
هی که برده اند تو را زهوش من
ای که بی توام...های که مرده ام
هی که من در این جهان فسرده ام
هی که من توان ندارم و غمین
هی که بی کسم در این سرزمین
ای خدای من،به یادتم کنون
ای خدای من،به یادتم همین
حالا همه بگین:رب العالمینJ(بهله.... ثواب این تلنگرم مال من شد...!)
روح زندگی
آسمانم،آسمانی نگرم
من درون خواب خویش وطنم
پوستین مهربانی به طنم
غصه ی فردا دارد جگرم
خواهرم زخم خورد خواهرم
ای خدا این است رسم وطنم؟
من درون چاله های زندگی
حفره ها خورده تن بی پدرم
چاله ها ای چاله های بی دوا
بشکنید یخ را ز خواب چشمه ها
چشمه ها ای چشمه های بی وفا
غصه ها کردید بر چشمم روا
چشم را باید ببندم زین زمین
قصه های مادرم کردی غمین
رستم و سهراب این سرزمین
رفته از یاد من بی خاک ودین
ای غمین من غمگسارت می شوم
تو رها کن چهره ی خیس زمین
این زمین کین روز هست نامش وطن
زین کجافردا نگردد سنگ دست
سنگ می باید ز دستش گیر تو
روح را باید زجانش گیرتو
زندگی از آن توست باور کن
این مرام زندگیست از بر کن
Pegah
ظهر عاشورا
بزد چنگی گدازان قرص خورشید به روی صورت دشت مشوش
هجوم خون افق را کرد قرمز زمین و آسمان همرنگ آتش
زمین تشنه می نوشید خون را فرات تشنه را بیتاب می کرد
در آن سو طفل در حال شهادت تقاضا از برای آب می کرد
نفیر تیر و ضرباهنگ شمشیر میان خیمه ها بلوا به پا کرد
سراسر آه و خون آلود ظهری به نام ظهر عاشورا به پا کرد
در آن محشر نه مرد و زن نه کودک نه طفلی چند ماهه در امان بود
میان دشت، لبیک شهادت به هرسو بنگری بر هر زبان بود
برفتند آن ابرمردان برحق چرا؟ چون عده ای پیمان شکستند
ولی پیروز هستند آن کسانی که با مولای خود پیمان ببستند.
سروده: نگار خردمند
به قلم: دختر کهکشان تاریک(درد و دلی میان من و او........
چقــــــدرخوب می شد اگه تموم آدمای دنیای سفالی ما تموم احساسات سبز، زردو حتـــی کبودشون رو می تونستن به زبون خودشون رو کاغذ بیارن!
چقدر خوب می شد اگه تموم آدما توپس کوچه های غریب عاشقی ساعت ها..دقیقه ها و حتی ثانیه ها! بدون شکستن گلدونای بی دفاع جریان پیدا می کردند....
چی می شد اگه آدما خشت محبت رو به آتش نمی کشیدن......!
چی میشد که کلاغ سیاه هم دوست داشتنی بود؛یا گناه کار بخشیدنی؟>>!
و
.
.
.
.
.
اینم از
سروده های پگاه خانوم گل و گلاب:
اندر باب بچه کنکوری ها....
این روزا کارمن شده خوندن و بی حوصله گی
آویزون کتاب شدن،افسردگی و بی کسی
این همه درس خوندن چرا؟..واسه ی کی برای چی؟
وقتی بدونی آخرش بی پولی و آواره گیست!
غصه نخور ای آدمک دنیا به آخر نرسید
تکیه بکن به اون کسی که؛ روح پاکت رو دمید!
تولد خــــــــــــاک
خسبیده بر خاکم ،ازاشک سیرابم
توفیق یک اجبار، کردار ناپاکم
عاشق تر ازمجنون، زیباتر از لیلی
تردید یک عاشق؛ تردید بی مهری
برپای برپایم..پویای پویایم...!
تنهاروم ؟هرگز
ولی تنهای تنهایم
نامت پگاه است و زبانت آریایی ست
تنهاترین دردانه ی مهر بهاری
نازکتر از گلبرگ ناز نو بهاری
عاشق ترین حس لطیف یک اقاقی
تردید احساس قشنگ هورو ماهی
تلفیق رویاء و شفق در کائناتی
رویای سبز باغبان صبح گاهی
شرطه زن بادصبا از راه هستی
نامت پگاه است و زبانت آریایی ست
بابـــــــــــا...... ما با چه اعتماد به نفسی این شعررو سرودیم..؟!خدا داندو خلق خدا ندانند!
اشتباه از من بود....
بازآ که تنها می شوم بی تو چه رسوا می شوم
رفتم ز پیشت لحظه ای دارم د ل پرغصه ای
ای کاش پیشت بودم غمخوار و یارت بودم
رفتم ز پیشت لحظه ای رفتی زپیشم،رفته ای
حالا که من برگشته ام! بازآ که من گم گشته ام
بازآ که تنها می شوم بی تو چه رسوا می شوم
ترکت نخواهم کرد دگر برگرد چه کردم من مگر؟
سروده:پگاه جـــــــــــــون

این شعررا تقدیم به آن وجودی می کنم
که چندی ست از او دور مانده ام
وجودت را باور دارم ......
تو نیــــز
وجودم را درک کن!
که محتاج تو ام ای
عرش بلند مرتبه ی هستی
اعترافات من
توبا مایی و هرکو در وجودم
تو دریایی و هر سودر حضورم
تو بی همتایی و من هم صغیرم
تو مواجی و من رنگ کویرم
خدایی تو سرشت بی نیازی
توآن مشکل گشای رمز و رازی
تو آن رنگین کمان هفت رنگی
که در امواج ذهنم می درخشی
درخشش از تو است،تا بنده ای تو
پری قصه و افسانه ای تو
که دانیم تو وجودی بی نظیری
که انسان ها ی نیکو می پذیری
ازاین پس سعی کنم جاوید بمانم
در اوج آسمان ها تک بمانم
سروده:پگاه
ریسمانی از جنس هوا
گره ی آسمان را بگشای...؟!
با دستان کوچک و پرتوانت..
بازهم به سوی تو خواهم آمد
با سبدی از یا س و ستاره های رنگارنگ
از:پگی جون
بهانه
چندی پیش با خود جنگ کردم
با نفس خود و خدای خود قهر کردم
برشبنم و یا س و گل میخک
چنگی زدم و صبر کردم
چون تو آمدی دوباره پیشم
من شبنم و یا س و میخک و رنگ کردم
سروده:پگاه
تقدیم به تـــــــــو ای بی وفا
که یادم نکردی!
دوستت دارمღ♥ღ
اگرچه یقین دارم! که تــــــــو
یادم نکردی
اکسیرعشق
چه زود آمدی و زود رفتی زدستم
چه زود عاشق شدم و دیوانه گشتم
چه زود فهمیدم که این قاصدک پرید
چه زود تنفست درون دلم دمید
چه زود آمدم و چه زود می روم
عاشق نبودی تو،ولی عاشق می روم
عشقم نشان ندادم به رخصاراو
عاشق نبود،ولی عاشق تر می روم
من چه نا خواسته پا نهادم تورا
تو چه ناخواسته ترک کرده ای مرا
من هرشبم درماه می دیدم تورا
توهرشبت ماه را چنگ می زدی!چرا؟
عاشق گشتم و عاشق ترم می روم
عاشق نبودی مرا،ولی عاشق شدم تورا
سروده ی:پگاه
وسعت عشق
عاشقم دراین دو روز زندگی عمری سپرکردم به بی بهرگی
فانوس شبانان سرد بی کسی امیددارم به فردای هر کسی
تنها نبودم و تنها نمی شوم حمدبا من است و بی او نمی شوم
ترکت نخواهم گفت هیچ ترکی نخواه ز پیش
تا آخر همین مثنوی تا آخر زندگی
سروده ی:پگاه.پ
ترانه ی عشق
عاشق شدم تورا،دل به تو داده ام
جوشیدعاشقی و اینک بوی تو داده ام
رفتی ز پیشم،چند صباحی ست که رفته ای!
من حال، منتظر دیدار تو مانده ام
با اینکه رفته ای ز پیشم و ترکم کرده ای
ترکت نمی خوانم و اینجا مانده ام
درحسرت آمدنت چگونه سرکنم؟
زودآ که من،بیش از این دل به تو داده ام
سروده ی:پگاه
عشقی به وسعت آسمان....
هستم با آسمان و می نگرم در مهتاب
دراین ره قلیل می فشانم بذرآفتاب
من در راهم و تو در کنار من
نازو نوازش می دهد گیسوان ماه تاب
در ره اندک اندک با نسیمت رفتم
تا شهر بی کسی تا شهر آفاق ๑۩۞۩๑
شهدنگاهت ترنم روح من است
بیچاره آنکه بی تو سر کند،چه بی کس است
درزیر علفتت خوابیده عاشقی
عشق است راه تو و این است آیین من
سروده:پگاه خـــــــانوم گل

غــــــم نــــامه هـــای مـــن
نفرت وکینه وغم
همه با هم هستند
درشادی وصفا
برزمین می بندند
چه خوش است اکسیژن
بوی امید و صفا....
ماندیدیم هرگز
روی شاداب جهان
درمیان غربت
مانده ام بحت زده
عیب خویش می جویم
زین همه کینه و درد
من چو طفلی عریان
مانده ام بی کس ویار
قلب من سوزان است
ازمکروکینه و فغــا ن
ناله ام سردادم
بششنوید ای همگا ن
قصه ام ماتم شد
ای کـــــه نفریــــــن بر جهان..!
بششنوید ای همگا ن
بشنوید دردم را
درد من ناپیداست
درمیان این جها ن
قلب من گریان است
خون چشمــم جاریست
دست خود مــی چینم
ازهمه روی جهان
ســـــــروده ی:پــگاه
رقص آسمان
آفتاب زیبای من برخودش می بالد!
گاه هم چشمک زنان بر زمین می تابد
شب دراز است ومخوف، آفتاب می ترسد
بانگاه مهتاب پشت کوه میخندد
اختران با مهتاب درسماء می رقصند
جام می رااین بارازغراب می دزدند
قلب شیررابازهم گرم وداغ می دانند
قلب عقرب راهم سردو یخ می خوانند
بازپروین رادرپشت مه می بینند
ردپای آن راتاسحرمی پایند
بازازپشت کوه آفتاب می آید
ماه مااین بارهم ازسحربیزاراست
سروده ی:پ. پریشان
ریسمان غرور
با بهاران خفته ام
شوروعشق ورخنه ام
دردرون ازهم گسست
ریشه های کهنه ام
من به آغوش می کشم
رنگ زرد عاشقی
عشق راپیدا نکردم
درمیان قصه ام
غصه ام شد سبزرنگ
درمیان اشکهایم
گریه ام برخون کشیدم
برلبان غنچه ام
من ندادم ذره ای
نازرا براین دلم راه
ای دلم..!ای بی پناهم!؟
تومراآرام و خاموش
کم کمک دادی به بادم....!
سروده ی : پگاه جون
یـــــــــخ سرخ
تنهای تنهایم من پژمرده ی پژمرده
تنها ترین قافیه زخمی ترین سروده
آوای بی صدایی ناله های جدایی
فرسوده ی فرسوده افسرده ی افسرده
نفـــرین بر این دو عالم نفرین براین سیاهی
اشک است وآتش و خون درد است و بی صدایی
کی می رسد وصالت؟ نفرین براین جدایی
نفرین به روشنایی نفرین به روشنایی
تنهای تنهایم من پژمرده ی پژمرده
خاموش ترین سیاهی دنیایی بی نوایی
بی یارو بی نشانی بی عشق و بی صدایی
کی می دهد شکوفه بته های جدایی؟
ســروده ی: پــگاه
مـــــــــــــــــــــــادر
تو امیدی و مهری و طراوت تو آن گل بوته ی دشت ملا مت
تو آن عهد جدایی نــاپــذیــری تو آن مهر خدای بــی نظیری
تو آن شمعی تو آن پروانه ی عشق تو آن مرغابی آشفته ی عشق
تو طوفانی تو ابری وبهــاری تو آری آفتاب هور و ماهی
توهمچون خط بی پایان هستی چه گویم هرچه باشی لایق هستی
توهمچون امواج سهــمگین دریا که گاهی بی قراری گاهی آرام
تو عطری وهوایی و حــریــری تو آن مهر جدایی نا پذیـــری
همان غمخوار جاوید منی تـــو
که نامت در دلـــم سنگر گرفته
سروده ی:پگاه
کباده ی عاشقی
درمحضرعشق شکایاتی نیست
ازدرددل اوحکایاتی نیست
ازچهره ی اوغنچگان درعجب اند
این خلق خداتافته ی چیست مگر؟
افسوس
اگرروزی گذرکردی زقبرم زآن قبرمخوف وپرزدردم
مگرروزی برایم اشک ریزی که بینی من دراین دنیاچه کردم
* * * * * * *
کیفر
اگرروزی گذرکردی زقبرم زآن قبرمخوف وپرزدردم
برای لحظه های بی توقف بزن زانوی غم راباتضرع
نه اشکی رابریزبرخاطرمن نه اشکی رابریزبرمقبرمن
بدان آن روزبایداشک ریزی که بینی خویش رادربسترمرگ
* * * * * * *
اسیر
سلام برتو،توای هم قصه ی من
توای پروانه ی وارسته ی من!
سلام برتو،توای که بی ریایی
زکنج میله هاغم می زدایی
* * * * * * *
همین جوری
درمکتب عشق خوانده ام درس
کزرخصت اوبرده ام رنج
بشنوتوزمن قصیده هارا
ابیات مرابگیراندرز
اینها سروده های:دخترکهکشان تاریک اند(پگاه)/منتظرانتقادات وپیشنهاداتتان هستمJ
دردبی درمان
خدایا!ازدل دیوانه ی من
هیچ اشک داغداری بی خبرنیست
خدایادرداین دل را;
هیچ فردی مبتلا نیست
خدایا!هیچ طبیبی،طب این دردرانداند!
حکیمی وتوانی..توبگویارم بیاید
* * * * * * *
ازظلموت تاشفق....
خدایاخسته ام ازاین همه نیرنگ وپستی
خدایاگشته ام گم من دراین دنیای پستی
خدایامن دراین دنیاندارم جزتویاری
خدایاگیردستم باخورت برتارهایی
* * * * * * *
خودستایی
سروبرسایه ی خودمی بالد این جهان بردغلش می نازد
دل مجنون به دل یارگره خورده و
بس..
دل من ازشکن زلف پریشان خودش
بیزار است..
سراینده:پگاه پریشان
خون دل
دل من غمگین است
ازفضای خانه
دل من پرپرشد
باصدای پاره
خون چشمان من
شده رنگ لاله
زیرسنگم کرده
مهرسردخانه
دل من عاشق شو
عاشق بی مهری
عاشق هر زشتی
درسکوت خانه
پاره شد قلب من
تکه تکه هرجا
می توان آن رایافت
ازدرون شعرم
زشت وبی رنگ است عشق
من ازآن می ترسم
پابرهنه من تا...
کینه،جنگ می ورزم!
من که ازخوردسالی
دیده ام کینه...!کینه..!
تو..چراهمیشه
پشت درهاهستی؟
یک نقاب اززشتی
بردهانت بستی؟!...
سروده ی:پگاه پریشانL
بوی پریسای منه
چندوقته افسرده شدم
شعرام شدن زندون غم
ازتنهایی حرف می زنم
فقط می شم یه رهگذر!
گرفته سرتاسرم و
ابرای تیره وسیاه
صاعقه می زنه همش
توآسمون بی خدام
شدم اسیربی کسی
عشقم می شه دلواپسی؟!..
تنهاترین تنهائیم
من... شعر..بی نوائیم
سروده:p.parishanL
پریسای من دلم برات تنگ شده بی معرفت یه سریم به ما بزنL
همیشه به یادت هستیم هرچندکه دیگه پیش ما نیستی
ولی اینجا،روزمین، یکی هست که ،خیلی شبیه تو..
فکرکنم الانم داره اینارومی خونه!
مریم جان توروبه اندازه ی پریسام دوستت دارم
خوب اینم یه جورشه دیگه..:-}
امروز1/11/85،زنگ زبان فارسی است..!خانم اصغرزاده(معلم خوب ومهربان درس زبان فارسی) گفت:بچه هادرس تموم شد!بی سروصداهرکارکه می خواهیدبکنید!
سارا جون روش وکردبه من وگفت :پگااااااا یه خواهشی ازت دارم
خوب منم گفتم:اختیارداری..!بگو
سارا:می شه واسم یه شعربگی؟
- شعربگم؟؟؟
سارا:آره..!می خوام همین الان تازنگ نخورده یک شعربرام بگی
- پگاه باخنده گفت:باشه.
یه خورده که گذشت.....
ذهنم جرقه زدو...قلم تودستام تن کاغذو قلقلک دادوبعد......
شعرذیل متولدششششششششد
باآمدن تودراین باب
هردم زکجاشعرسرایم؟
بادیدن رخسارتوای دوست
هرلحظه کجاشعرگزینم
هرلحظه وهردم بنشینم
تایادتورایادگزینم
بدین ترتیب اسم شعرمم گذاشتم:ساراسراوانیJ
لحظه ی دیدار
بوی پریسای منه
ازپشت شیشه می زنه
نم نم اشکاش دوباره
به جای بارون می زنه
گرفته جای خورشیدو
توآسمون بی کسیم
دامن شب روکشیده
روبوم شعرعاشقیم
جاروزده تموم شب
توعرش آسمونیمون
ستاره ها رو آب داده
روایون طلائیمون
صدازده خداروباز
ازمیون ستاره ها
پروین وپاک کرده وجاش
کشیده چشمان مرا
بین زمین وآسمون
سردرگم وپریشونم
ناراحتم ازاینکه باز
بری وتنهابمونم
سروده ی:پگاهJ
پریساجونم..توکه اون بالایی..توکه حالاپیشه خدایی
یه نگاهیم به زمین بنداز..اینجایکی هست ،عاشق صدات
پس ببین..نرو..من منتظرم..برگردبه زمین!برگردبه زمین...!!!!
من
دووووووو......ست دارررررر.......م
تابه همیشه
منتظرتم من پشت شیشه
مژدگانی
قامت تو همچو سرو سربه فلک آورده
دست بردامن رب عشق نشاط آورده
لب به لب برسخنت سّرگوهرمی بارد
سخنت کوته کن یاربهارآورده
*****************
کاش ...
کاش درمجمع یاران،خدایانی بود
کزسخنرانی بسی شوروفراوانی بود!
درمیان غم پاکان خدامحفلی نورانی بود
زمیان غم پاکان خدابردل من جایی بود
*****************
مستی بی باده(1)
معنی عشق زدامان توپرمن گیرد
الفت عاشقی و عشق زدامان توجان می گیرد
کزسخندان،توباشی زمیان مردان
به جهان دیده دهم جان که توباشی خرسان
(مال خودم)
(1)من عنوان این شعرم رابه تقلیدازشعرسیف فراهانی انتخاب کردم
امیدوارم که سیف راضی باشه J
مستی بی باده
باربردل
دلتنگم وزعشق توام باربردل است
وزدست توبسی چومراپای درگل است
شیرینتری زلیلی ودرکوی توبسی
فرهادجان سپرده ومجنون بیدل است
گرچه زدوستی تودیوانه گشته ام
جزباتودوستی نکندهرکه عاقل است
(مال سیف)
*****************
می رسد.....!
می رسدروزی که تومراباورکنی
می رسدروزی که عشق راازبرکنی
می رسدروزی که بافریادعشق
نامه های کهنه ام راترکنی
می دسدروزی که اشعارمرا
روی سنگ قبریارم حک کنی
سروده هااااااا ی:p.PARIshan
صدصدای بی صدا........
شب...... آرام است وبی قرار..!دردرون نگاه توعقل پروازمی کند،چون کبوتری درباد!بازهم مرابردی تاکرانه های آسمان؟!
چون فضای بی وزنی دردرن ذهنم جاری ست،من به تو نمی دهم ذره ای ازنگاهم را..!!
بازامشب آسمانِ گریان،بغض سرخش رادرسکوت سیاهش می شکند.
درجای جای آسمان رگباراست.آسمان رابه گلوله می بندد.بغص من امشب دردل تاریک شب شکست..!
شیشه های شکسته ی بغضم دردل پروین نهفته است....
اشک رابردامنم امشب چون خون برمریخ کشیده ام.
برق نگاهم را این باربردل شباهنگ نشانده ام.
من......
دستهای سردم رابردل عقرب کشیده ام.
گیسوان فرسوده ام را من به برنیس کرده ام هدیه.
قلب من سوزان است ازچرخه ی تند زمانه
لیک قلب خودرامن به اسد داده ام هدیه!
این قطعه ی ادبی ازدست نوشته های:پگاه جونه
شب به دنبال توام دردرون کوچه ها

پابرهنه می دوم درمیان ابرها
من به دوشم می کشم طعم تلخ زندگی
عشق راگم کرده ان درمیان کوچه ها
سروده ی:P.Parishan
شب بی کران است و غم من رهگذر شد
شب بی کران است وغم من رهگذر شد زین ظلمت و خوف وسیاهی تنگ ترشد
چون جغد چشم برراه شیری دوخته بودیم این راه شیری هم بدان گردوغبارکم رنگ ترشد
ازراه بازآید شبانگاهان ندایی کان اندرون ظلمت مثال ره گشائی
شب تندوتندباکوکبانش پیش می رفت یارنگون بخت دلم از خویش می رفت
با صد صدای بی صدا فریاد کشیدم شب را بدان طول و درازی خط کشیدم
سروده ی: P.PARISHAN
