ظهر عاشورا
بزد چنگی گدازان قرص خورشید به روی صورت دشت مشوش
هجوم خون افق را کرد قرمز زمین و آسمان همرنگ آتش
زمین تشنه می نوشید خون را فرات تشنه را بیتاب می کرد
در آن سو طفل در حال شهادت تقاضا از برای آب می کرد
نفیر تیر و ضرباهنگ شمشیر میان خیمه ها بلوا به پا کرد
سراسر آه و خون آلود ظهری به نام ظهر عاشورا به پا کرد
در آن محشر نه مرد و زن نه کودک نه طفلی چند ماهه در امان بود
میان دشت، لبیک شهادت به هرسو بنگری بر هر زبان بود
برفتند آن ابرمردان برحق چرا؟ چون عده ای پیمان شکستند
ولی پیروز هستند آن کسانی که با مولای خود پیمان ببستند.
سروده: نگار خردمند
الا یا ایها البابا
که درس آسان نمود اول
ولی افتاد مشکل ها
مرا در منزل خاله
چه جای عیش چون هر دم
مامان فریاد می دارد
مرا دایم بابا گوید
فقط بنما تو خرخوانی
رسند از خواندن و مردن
به دانشگاه،عاقل ها!
شب تاریک و حجم درس و گردابی به نام جبر
کجا دانند حال ما؟ به خواب اندر معلم ها
الا وزیر آموزش
ز حجم درس ما کم کن
زبان بسته محصل ها!
نخستین بار گفتش از کجایی؟ بگفت از پشت سد آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند؟ بگفت نکته خرند و تست فروشند
بگفتا تست فروشی در ادب نیست بگفت از درسخوانان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق به کنکور؟ بگفت از دل تو می گویی، من از زور
بگفتا عشق کنکور بر تو چون است؟ بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا گر کند مغز تو را ریش! بگفت مغزم بود اینگونه از پیش!
بگفت ار من بیارم رتبه ای ناب! بگفتا وه!!!!!چه می بینی تو در خواب؟؟




