تبليغاتX
ღ♥ღمن بودم و یه آسمون ستارهღ♥ღ

dokhtarane2

پگاه

dokhtarane2

http://dokhtarane2.blogfa.com

ღ♥ღمن بودم و یه آسمون ستارهღ♥ღ

ღ♥ღمن بودم و یه آسمون ستارهღ♥ღ

ღ♥ღمن بودم و یه آسمون ستارهღ♥ღ

به کی بگم دوست دارم وقتی دلم بارونیه،وقتی هوای این زمین پر از شکسته بالیه،به کی بگم تو این قفس شکسته قلب کاغذیم،گرفته اشک دو چشممو،شکسته پای بی کسیم،به کی بگم دوست دارم وقتی همه زندونین،اسیر یک جنگ بزرگ تو دیوار کاه گلین،به کی بگم.......به کی بگم.....




ای عشق من♥
I L♥ve u

بهترین لحظاتتان راباما سپری کنید:-}

ღ♥ღمن بودم و یه آسمون ستارهღ♥ღ

از کجا به کجا می روی ای دل جای من دریاست

از کجا به کجا می روی ای دل جای من دریاست

سلام..نیدونم از کجا شروع کنم؟؟؟شاید همینم خودش یه جور شروع باشه..یک شروع بچگانه..امروز فهمیدم چقدر از خودم بدم میاد..چقدراحساس خستگی می کنم و چقدر آسمونمو غم گرفته..احساس میکنم دیگه اونه قبلی نیستم،کودکی با هزاران آرزوی رنگ رنگ..اونی که رنگین کمون ایونشون فقط تک  رنگ بود...

صورتــــــــی...صورتیه مطلق

دیگه احساس میکنم حتی خودمم خودمو نمیشناسم،خودمم واسه خودم یه غریبه شدم...حالم خیلی بده..احساس میکنم این روزا دلای آدمارو دارم میشکونم...دیگه حتی به خودمم رحم نمیکنم..من افسرده نیستم..اصلا،....!فقط عوض شدم،یکی دیگه با یک شخصیت دیگه!خیلی رک شدم،اخلاقم تندشده...اه اه دیگه خودمو دوست ندارم!برم گمشم دیگه..

یادمه قبلنا خیلی خودمو دوست داشتم..خیلی زیاد..خیلی خدارودوست داشتم خیلیه خیلی... طوری که وقتی صبح ها از خواب بیدار میشدم اول به خودمو خدام سلام می کردم..پامیشدم یه نگاه به آسمون می کردمو باخودم میگفتم امروز دیگه خودشه پگاه برو..برو جلو و یکی دیگه باش بهتر ازقبلت..امروزو واسه توساختن....من عاشق این طور روزام..بعد میرفتم فرمم رو میپوشیدمو زودتر از سرویسه مدرسه می رفتم پایین مامان هم بدو بدو دنبالم می کرد و هی حرص می خورد که دختر تو آخرش منو دق میدی..بدون صبحانه مخت نمیکشه و از این دلسوزیا یه مادرانه!بعدشم به زور 2لقمه تودهنم می کردو و یه ساندویچ برام می گرفت،منم روانه ی کوچه می شدم..چند نفس عمیق و یک نسیمه ملایم منو به زندگی امیدوارتر می کرد!خصوصا تو زمستونها وقتی بخار دهانم رو شیشه ی سرویس نمایان می شد،باورمیکردم که منم هستم،منم رو این کره ی خاکی زندگی میکنم....نفس می کشم..پس وجود دارم!ولی چیزی که الان برام مونده یک مشت ناباوریه،خیلی زود گذشت من قراره دانشجو باشم،دیگه همه چی تموم شد،ولی قول میدم همیشه بامداد و کودک باقی بمونم!ولی.....نشد..یعنی این دنیا و دسیسه هاش نذاشت

 آخه من همیشه فک میکردم اگه کسی خودشو اول  نتونه بشناسه و دوست داشته باشه چه طور میتونه کس دیگه ای رو دوست داشته باشه؟؟دلش به حاله کس دیگه ای بسوزه؟؟با اون همدردباشه..نـــــــچ     من که فک نمیکنم

همیشه دوست داشتم تو این جهان مثه یه کودک زندگی کنم همه بهم بگن دیوونه و منم بهشون بخندم..فقط همین..

آخه تو این جهان واسه زندگی کردن باید گرگ بود...باید گوشته دیگری رو درید..تابه استخون برسی بعد میتونی استخونشو پرت کنی یه طرفو بری پی زندگیت...تواین جهان هرکی به فکر منفعت خودشه دیگه دل کسی برای کس دیگه نمی سوزه...وقتی یه مریض زیردست یه دکتر میمیره خوب اون اولش دکیه احساس گناه میکنه و بعد براش یه امر عادی میشه...چــــرا؟؟آخه چرا ما آدما این شکلییم....برایه همینه که دوست دارم همیشه کودک باشم..همیشه یک رنگ باشم..بچه ها مشکلات زندگی رو درک نمیکنند.از7دولت آزادنند،شادند،رهایند...وقتی بزرگ میشی همه ازت توقع دارند...همه بهت به چشم یک آدم بزرگ نگاه می کنند..منم میگم:

 مــــن د  و  س  ت  ن  د  ا  رم!

شماهم بامن تکرار کنید..بیاید خوبی رو تکرار کنیم...خوب بودن رو تجربه کنیم و به هم یاد بدیم...وقتی بزرگی باید گرگ باشی باید بدری...پس کوچک باش ولی  با آرمان های بزرگ با قدمهای استوار و با کارهای بزرگ...اسطوره ی عشق باش،عشق به هم نوع،به خدا،به گل،به گیاه و فلک و زمین.....

به نظر من هیچ آدمی بد نیست،هیچ کس ذاتا بد نیست چون ذات ما یکیست و از یک روح دمیده شدیم.....

هیچ کودکی از اول دزد به دنیا نیامده،قاتل نبوده..ولی چرا؟؟؟چرا کارما به اینجاکشید؟؟؟؟؟

عامل اصلی چه کسی است؟؟

اوه..اینا حرفاییه که یه عمر تو گلوی من گل گرفته شده...دهنم از شدت تشنگی خشکیده ولی کلمه ها هیچ گاه جاری نشدند..حال من این سکوت بیرحمانه ی انسانی را شکستم ، از محدوده ی عقل فراتر رفتم و در قلب تویه مخاطب سکنی گزیدم..به صدای تپش قلبت گوش ،مرا می خواند،قلبت اکنون به وجود من محتاج است،چون من  ندای قلبت را شنیدم و آنرا فراخواندم..بدان که احساسات هیچ گاه به هم پشت نمی کنند!تو و من اکنون یکی شدیم!به همین راحتی دیدی که توانستیم...تپش قلبت تندتر و تندتر میشود....و ثانیه ها دقایق را میدرد،ولی فقط من مانده ام و شبحی از تو،نزدیکترشو..نزدیکتر از آنچه که هستی..فراتر از عقلت سفر کن در بالای پرهای قلبت تو را ملاقت می کنم،نترس تو می توانی،چون من نیز توانسته ام!به من اعتماد کن و جاری شو بر روی احساساتت ، ببین از آن بالا همه چیز زیباتر است...احساس کن و خودت را رها کن..مخروطی از احساساته کودکانه ات اطرف مرا فراگرفته...!من ولی نمی ترسم..احساس عجیبی ست من آنرا درک میکنم..اکنون به من نزدیکتر شده اند،قلبم با آن عجین شد! می خواهم با تو اوج بگیرم!آیا با من همرا می شوی؟

این مقدمه ای بود برای یک آغاز نو.یک پویش سبز...

ارواح اطراف مرا گرفته اند..فضای سنگینی درونم سیال است...حسی عجیب از خودم به خودم نزدیکتر...احساسات بر قلبم چیره شدند..گویی این احساساتند که به جای قلبم می زنند..سنگینی تپش قلبم را بر سینه ام احساس میکنم..شادی درونم می دود و من هنوز زنده ام...اینها نشانه ی زندگیند...فرق است میان انسان زنده و مرده ی متحرک...

دستهایت را در دستانم بگذار که باتو سفر خواهم کرد...تویی اکنون تنها دلیله بودن من!

چه رویداد جالبی ، اول خودم قلم را بدست گرفتم و احساساتم بر آن امر کرد تا بنویسد بدون دخالت عقل ولی گویی اکنون  فقط احساساساتند که بر پهنای جسم خسته ام چیره شدند !از کجا به کجا می ری ای دل،جای من دریاست

به قلم:دخترکهکشان تاریک(پگاه)

+ نوشته شده در شنبه 3 مرداد1388ساعت 11:18 بعد از ظهر توسط پگاه |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

قالب پرشین بلاگ

قالب پرشین بلاگ

دريافت كد ستاره باران وبلاگ

Digital Clock - Status Bar